خرید بک لینک

طفل پاور چين پاورچين دور شد

کم کم در کوچه ي

سنجاقکها بار خود را بستم

رفتم از شهر خيالات سبک بيرون

دلم از غربت سنجاقک پر!

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله ي مذهب بالا

تا ته کوچه ي شک

تا هواي خنک استغنا

تا شب خيس محبت رفتم

من به ديدار کسي رفتم در آن سر عشق

چيزها ديدم در روي زمين

کودکي ديدم ماه را بو ميکرد

قفسي بي در ديدم که در آن روشني پرپر ميزد

نردباني که در آن عشق ميرفت به بام ملکوت

من زني را ديدم نور در هاون ميکوبيد

ظهر در سفره ي آنان نان بود

سبزي بود دور شب نم بود

کاسه ي داغ محبت بود

من گدايي ديدم در به در ميرفت آواز چکاوک ميخواست

و سپوري که به يک پوسته ي خربزه ميبرد نماز

بره اي را ديدم بادبادک ميخورد

من الاغي ديدم يونجه را ميفهميد

در چراگاه نصيحت گاو ميديدم سير

شاعري در هنگام خطاب به گل سوسن ميگفت شما

برچسب: شعر سهراب شژهری متن دکلمه ی خسرو شکیبایی, نویسنده: bahram تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1391 ساعت: 2:34

صفحه بندی